تبليغاتX
همه چیز از همه جا!
عکسهای دکتر احمدی نژاد در روی یکی از ساختمانهای بزرگ فرانسه نقش می بندند 
رئيس جمهور ارمنستان از شب قبل آمده و در نقطه ى مرزى منتظر ما بود.
تا تبريز را با هواپيما رفتيم. قرار بوداز آنجا به بعد را تا "مِقرِى" مرز ارمنستان
با هلی کوپتربرویم.
بين راه گرفتار كولاك و توفان شديم. همه متفق القول بوديم كه هوا نامساعد است
و بايد به تبريز و از آنجا به تهران برگرديم.
اما دكتر گفت هر طورى شده بايد به محل قرار برسيم.
از خلبان خواست در نزديكترين جاى ممكن فرود بيايد.
خلبان هلی کوپتررا در ورزشگاه مرند فرود آورد.
آنجا بچه ها با فرماندار هماهنگ كردند. چند اتومبيل پاترول آماده كردند و ما با آن
اتومبيل ها به سمت مرز راه افتاديم. هر چه پيشتر مى رفتيم، كولاك شديدتر مى شد.
هر چه هم به دكتر اصرار مى كرديم برگرديم، ايشان نمى پذيرفت و مى گفت هر طور
شده بايد سر قرار برسيم.
محافظان دكتر نگران و مستأصل بودند كه نكند ديگر نتوانيم جلوتر برويم.
آن وقت راه پس و پيش نداشته و در برف و بوران گير بيافتيم. اما دكتر طمأنينه ى
خاصىداشت.
با كلى دعا و نذر و نياز، بعد از چهار-پنج ساعت، بالاخره به محل قرار رسيديم.
رئيس جمهور ارمنستان و همراهانش مبهوت و متعجب به استقبالمان آمدند.
باورشان نمى شد ما در آن شرايط جوى به آنجا رفته باشيم.
دكتر به رئيس جمهور ارمنستان گفت: آمديم كه به شما بگوييم،"رئيس جمهور ايران
اگر قولى بدهد،به آن عمل مى كند."
122
نخست وزير يكى از كشورهاى صنعتى با دكتر جلسه گذاشته بود.
گفت در كشورشان در موضوع استفاده ى بهينه از انرژى پيشرفت چشمگيرى داشته اند.
و حاضر است تمام اين امكانات ونيروى متخصص را براى اصلاح و بهينه سازى انرژى در
اختيارايران قرار دهد به شرطى كه ايران هم دست از هسته اى شدن بردارد.
دكتر خيلى صريح گفت: شما اجازه مى دهيد كسى در اداره ى
كشورتان دخالت كند؟
نه!ما اين كار را نمى كنيم.
نخست وزير اين بار وعده و وعيد هاى چرب و نرم ترى داد.
اما جواب دكترهمان" نه" بود.
نخست وزير آن كشور صنعتى به دكتر گفت: شما خيلى سخت هستى!
دكتر هم جواب داد:پاى منافع ملى است.
همراهان نخست وزير كه معاونان و وزير امور خارجه ى آن كشور بودند، همگى هورا
كشيده و خنديدند.
دكتر علتش را از وزیر امور خارجه، آقای متکی پرسيد.
او هم توضیح داد که همراهان نخست وزیرظاهرا" با نخست وزيرشان شرط بندى كرده بودند كه شما نمى پذيريد.
123
در مناسباتى كه دكتر با روساى ساير كشورها دارد، به هر كشورى كه مى رود، با
توجه به امكاناتى كه دارند، برايش سنگ تمام مى گذارند.
بعضى هايشان هم از رفتارها و عمكردهاى دكتر الگوبردارى مى كنند. امير امارات
متحده ى عربى به بچه هاى تيم تشريفات گفته بود من هم مثل آقاى احمدى نژاد
گاهى از دست محافظانم فرار مى كنم. و به صورت ناشناس بين مردم مى روم. با آنها
ماهى گيرى مى كنم و...
پادشاه عربستان؛ملك عبدا...هم يك بار تلفنى به دكتر مى گفت او هم مثل دكتر به
سفر استانى رفته و از يكى از استانهاى كشورش ديدن كرده.
124
يكى از شيعيان اندونزيايى در سفرى كه دكتر لنكرانى به جاكارتا داشت براى او
تعريف كرد؛ در دانشگاه جاكارتا همه مى دانند كه من شيعه و طرفدار جمهورى
اسلامى و شخص احمدى نژاد هستم.
زمانى كه دكتر به دانشگاه جاكارتا آمد و درجمع دانشجويان قرار گرفت،يك دفعه ديدم
دو نفر از دانشجويا ن وهابى دويدند سمت دكتر.
با خودم گفتم حتما"مى خواهند كارى بكنند!
دويدم دنبالشان تا اگر خواستند كارى بكنند، جلويشان را بگيرم.
ديدم پريدند دست دكتر را بوسيدند و برگشتند عقب.
يك گوشه اى گيرشان آوردم و علت كارشان را پرسيدم.
به خصوص كه وهابى ها اعتقادى به اين كارها ندارند! و حتى بوسيدن قبر پيامبر(ص)
را حرام مى دانند.
گفتند: ما ديديم كه رهبران وهابى خودشان نوكر آمريكا هستند و تنها كسى كه از
سران كشورهاى اسلامى جلوى
آمريكا و رژيم صهيونيستى محكم ايستاده دكتر احمدى نژاد است.
تنها كارى كه مى توانستيم بكنيم اين بود كه دستش را ببوسيم تا استغفار اشتباهات
قبليمان در مورد انقلاب وجمهورى اسلامى باشد!
125
در سفرهاى خارجى، دكتر هر جا مى رَوَد، مردم براى ديدنش هجوم مى آورند.
خيلى ها هم از ايشان امضاء مى گيرند.
در يكى از سفرهاى خارجى، در كنار جوانانى كه براى ديدن و امضاء گرفتن از دكتر
دور او را گرفته بودند، پيرمرد متشخص 60 ساله اى هم بود.
دكتر نگاهى به پيرمرد انداخت.كاغذش را گرفت تا امضاء كند و از او پرسيد اهل
كجاست؟
پيرمرد گفت آلمانى است.
بعد در حالى كه كاغذ امضاء شده را از دكتر مى گرفت، با شور جوانانه ى گفت: آقا
راهتان را برويد! همه مدافع شما هستند!
126
در اجلاس فائو، در حاشيه ى جلسه، جلسه اى بود با تجّار ايتاليايى، تجّار ايرانى و
نمايندگان كمپانى ها براى سرمايه گزارى در ايران.
درآن جلسه يك نفر بلند شد و گفت مى خواهد با دكتر خصوصى صحبت كند.
دكتر گفت باشد براى بعد از جلسه.
جلسه كه تمام شد، آمد پيش دكتر. گفت در ايتاليا استاد دانشگاه است.
به دكتر گفت:حرف هايى كه شما مى زنيد،حرف دل ماست. ما متأسفانه اينجا آزاد
نيستيم حرف مان را آزادانه بزنيم.اما حرف هاى شما،حرف دل ما و ملت ماست.
127
قرار بود دكتر به عراق سفر كند. اطرافيان و دوستان دكتر گفتند اوضاع آنجا نا آرام
است. ممكن است از طرف آمريكا خطرى شما را تهديد كند.
دكتر هم خنديد و گفت:ما در زمان صدام رفتيم.آنجا راهپيمايى هم راه انداختيم.
كسى نتوانست كارى بكند. چه رسد به حالا.
بعد خاطره را براى آنها تعريف كرد: در زمان صدام، وقتى امكان سفرهاى زيارتى
براى ايرانى ها فراهم شد، به همراه پدر و مادرم رفتيم عراق براى زيارت
عتبات عاليات.
آنجا در فرودگاه رفتار بدى با زائران ايرانى داشتند و اصلا"رسيدگى نمى كردند.
ايرانى ها را جمع كرديم.
در شرايطى كه كسى از ترس صدام جرأت نمى كرد صدايش در بيايد، شروع كرديم
به ا... اكبر گفتن.
مسئولين فرودگاه آمدند. سريع رسيدگى كردند.
128
به دعوت نخست وزير مالزى رفته بود آنجا.
دم هتل محل اقامت دكتر، دانشجوها اورا شناختند و ريختند اطراف دكتر تا از او
امضا بگيرند.
محافظ ها مانع شدند.
دكتر محافظ ها را كنار زد و تا نيم ساعت-چهل دقيقه ايستاده بود و به دانشجويان
آنجا امضا مى داد.
129
در آخرين سفرى كه دكتر به نيويورك رفته بود.محافظان آمريكايى، در هتل محل اقامت
دكتر هر دفعه از يك مسير ويژه اى ايشان را مى بردند تا خطرى دكتر را تهديد نكند.
يك بار مسيرى كه بردند، از پشت آشپزخانه ى هتل بود.
كارگرهاى آشپز خانه با اين كه مرتب مقامات مختلف از آن جا تردد كرده بودند، به محض
ديدن دكتر، دست از كار كشيده پشت شيشه صف كشيدند و ابراز احساسات كردند.
دكتر هم مسيرش را تغيير داد. رفت داخل آشپزخانه و با آنها احوالپرسى كرد.
130
درسفر حج وارد عرفات كه شديم، ديديم يك افريقايى كه كنارى براى خودش دراز
كشيده و خوابيده بود، با ديدن دكتر بلند شد. ايستاد. شروع كرد
به شعار دادن "احمدى نژاد"بعد طاقت نياورد و افتاد دنبال ما.
هر كدام از مسلمانها كه در عرفات دكتر را مى ديد و مى شناخت، ابراز احساسات
مى كرد. طورى كه كنترل اوضاع براى محافظ ها سخت شده بود. به خصوص محافظان
عربستانى كه دادشان درآمده بود.
البته در پايان مناسك حج،دكتر از ما، بچه هاى تشريفات، خواست به آنها هديه
دهيم. ما هم به يكى از محافظ ها كه بيشتر از بقيه زحمت كشيده، مدام جلوى
اتومبيل ما دويده و راه را باز مى كرد، يك هديه داديم.
امّا بالاترين هديه براى آنها به قول خودشان گرفتن عكس يادگارى با دكتر بود.
131
گرفتن عكس يادگارى با رئيس جمهور ايران؛دكتر احمدى نژاد حتى براى رهبران مسلمان
حاضر در مناسك حج هم مهم بود.
مادر رئيس جمهور يكى از كشورها مى گفت باورش نمى شود با احمدى نژاد عكس انداخته!
132
در فرودگاه بوليوى تعدادى از كاركنان آنجا با اصرار از محافظان وبچه هاى تشريفات
خواستند، دكتر را از نزديك ببينند و با ايشان عكس بگيرند.
به همراه آنها، چند ايرانى مقيم بوليوى هم بودند.
به دكتر گفتند از چندى قبل،رسانه هاى غربى تبليغات وسيعى عليه شما و جمهورى اسلامى
راه انداخته بودند.اما با استقبال و ابراز ارادتى كه مردم اين كشور از شما كردند تمام
نقشه هاى آنها معلوم است كه نقش برآب شده!
دكتر هم به شوخى خطاب به آنها وهمراهان گفت:اينها از يك شبكه غافلند. آن هم
شبكه ى خدا (تى وى)است!
133
براى شركت در اجلاس اتحاديه ى آفريقا، به عنوان مهمان به دعوت رئيس جمهور اين
كشور به آنجا رفتيم.
بعد از ده ساعت سفر، بالاخره هواپيما در فرودگاه بانجول؛پايتخت اين كشور به زمين
نشست.
رئيس جمهور گامبيا با وجودى كه ميزبان ده هاكشور ديگر هم بود،خود شخصا"به
استقبالمان آمد.
اتومبيل هاى اختصاصى خودش را دراختيار هيئت ما قرار داد.
تا مقرى هم كه براى هيئت ايرانى در نظر گرفته بودند ما را همراهى كرد.
هر چه دكتر مى گفت شما مهمانهاى ديگرى هم داريد، مى گفت: نه! حساب شما
جداست.
براى استقبال از ساير رؤساى جمهور هم وزراى كابينه اش را فرستاد.
آن شب شام را در مقر ما با دكتر صرف كرد و تا پاسى از شب هم در نزد دكتر بود.
134
روز دوم اجلاس اتحاديّه ى افريقا، با يكى - دو نفر از بچه ها تصميم گرفتيم بازديدى
از شهر بانجول داشته باشيم.
شهر، فوق العاده فقير و عقب مانده بود. در گوشه اى از خيابان ها مردى بساط دست
فروشى پهن كرده بود و صنايع دستى آنجا را مى فروخت.
راننده، ما را كنار بساط آن مرد برد.
چون گامبيا مستعمره ى انگليس بوده،زبان دوم مردم آنجا انگليسى است.
فروشنده موقع خريد به انگليسى از ما پرسيد از كجا آمده ايم؟
گفتيم:ايران.
گفت: ايران! احمدى نژاد؟!
بعد گفت از علاقه مندان دكتر است. يك تعداد از كالاهايش را هم در كنار خريد ما
گذاشت و گفت آنها را بدهيم به آقاى احمدى نژاد !
مانده بوديم چطور هدايايش را به او برگردانيم و به اين بنده ى خدا بگوييم دكتر از
كسى هديه قبول نمى كند!
***
راننده،عكس بزرگى را نشانمان داد.عكس يكى از رؤساى جمهورى يكى از كشورهاى
افريقايى بود كه ادعاى رهبرى افريقا را داشت.
بعد به انگليسى گفت هزينه ى زيادى خرج تهيه و نصب اين عكس شده ! اما به اين
عكس نگاه نكنيد. به پول خرج كردن نيست. اينجا همه طرفدار احمدى نژاد هستند!
135
در سفر دكتر به اندونزى مردم براى ديدن دكتر آن قدر هجوم آورده بودند كه دكتر
از اين همه شوق و اشتياق مردم گريه كرد!
وقتى براى شركت در نماز جمعه رفتيم،دكتر طبق معمول حاضر نشد از
در تشريفات برود.
امّا مسئول امنيت آنجا آن قدر اصرار كرد تا بالاخره دكتر متقاعد شد.
با اين حال مردم "اللهُ اكبر"گويان دور دكتر را گرفتند. مدام دست مى كشيدند روى
سر وصورت و لباس دكتر و بعد دست مى كشيدند روى سر وصورت خودشان!
مأموران، دكتر را به زور از بين مردم كشيدند بيرون.
***
در طول مسير هم تا محل اقامت هيئت ايرانى،جوانهايى كه پيراهن هايى كه تصوير
دكتر احمدى نژاد رويش بود پوشيده بودند، دنبال اتومبيل مى دويدند و شعار مى دادند.
دكتر هم از پشت شيشه ى اتومبيل به ابراز احساسات آنها پاسخ مى داد.
136
جوانان اندونزيايى براى استقبال از دكتر در سفرى كه ايشان به اين كشور داشت به
صورت خود جوش پارچه نوشته هايى درست كرده بودندكه هر حرف از يك جمله
دست يكى از آنها بود.
وقتى با هم پارچه ها را بالا مى گرفتند، يك جمله مى شد.
يك بار با اين پارچه نوشته ها نوشتند"ايران در قلب ماست." وبار دوم "انرژى هسته
اى حق مسلم ايران است. "
137
بعضى ها تلقيشان از بحث هسته اى، خود موضوع هسته اى است.
اين كه ايران توليد انرژى بكند. خودكفا شود و وابستگى در اين موضوع نداشته باشد.
امّا دولت هايى كه مى خواهند جلوى هسته اى شدن ايران را بگيرند، تنها هدفشان
دخالت در تصميم گيرى ها ى كشورمان است. و تحميل اراده ى خودشان بر اراده ى ملت
ايران.
بحث هسته اى،تجلى اراده ى ملت ايران بود و در واقع جنگ اراده ها بود.
اراده ى ملت ايران برهسته اى شدن بود و دكتر هم مى خواست اراده ى ملت ايران حاكم
شود.
امّا دولت هاى بزرگ مى خواستند اين اراده را بشكنند.كه اگر موفق مى شدند،پيروز
اين ميدان بودند.
138
از وقتى در ر سانه هاى داخلى اعلام شد جشن هسته اى با حضور مقامات جمهورى
اسلامى در نطنز برگزار خواهد شد، آمريكا و غربى ها تهديد كردند در مراسم جشن
هسته اى نيروگاه نطنز را بمباران خواهند كرد.
مسئولين وقت بحث هسته اى كلى به دكتر اصرار كردند كه جشن را در نطنز برگزار
نكنند.
اما حرف دكتر اين بود كه حالا كه اعلام رسمى شده برگزار نشدن جشن درنطنز يعنى
ترس ما از تهديد دشمنان.
براى همين، هر طور شده بايد طبق برنامه درنيروگاه نطنزمراسم برگزار شود.
مراسم با اصرار و پافشارى دكتر بدون كوچك ترين مشكلى برگزار شد و آب هم از
آب تكان نخورد.
139
در بحث هسته اى بعد از ماهها مقاومت و تحمل فشارهاى داخلى، خارجى و انواع
تحريم ها عليه ايران، دكتر در سفر استانى بود كه خبر دادند تحت فشار غربى ها در
مذاكرات، موضوع تعليق يك هفته اى غنى سازى اورانيوم مطرح شده است.
كارى كه دكتر در آن شرايط انجام داد اين بود كه در سخنرانيش در جمع مردم آن شهرستان
در همان ساعاتى كه مذاكره در اروپا در حال انجام بود، اعلام كرد كه:مردم!غربى ها از ما
مى خواهند كه براى حفظ آبروى آنها هم كه شده نه يك ماه،نه يك هفته،براى يك
روز غنى سازى را تعليق كنيم.
ما مى گوييم اين ملت براى لحظه اى زير بار ظلم نخواهد رفت.
پاسخ دكتر و فرياد حمايت مردم از ايشان، باعث به هم خوردن روند مذاكراتى شد
كه با غربى ها در حال انجام بود.
140
تنها پشتيبانى كه دكتر در قضيه ى هسته اى داشت، مقام معظم رهبرى بود.
خيلى ازمسئولين نظام مى گفتند خط قرمز ما قطع نامه است.ما بايد تا جايى پيش
برويم كه قطعنامه صادر نكنند.
اگر خواستند قطعنامه صادر كنند، ما بايد كوتاه بياييم. در غير اينصورت ممكن است هر
اتفاقى بيافتد. قطعنامه كه صادر شود، كن فيكون مى شود.
دكتر مى گفت خط قرمز ما عزّت ملت ماست.
قطعنامه ى اول-دوم –سوم را هم صادر كردند.
خيلى از سران كشورها كه براى ديدار با مقامات ايران مى آمدند، مى گفتند خبر
دارند كه در روز...ساعت... از پايگاههاى نظاميشان در منطقه به ايران حمله خواهند
كرد.
حتى متخصصان مى گفتند آرايش نظامى نيروهايشان هم نشان از حمله ى
قريب الوقوع به ايران را دارد.
مركز استراتژيك روسيه هم حمله ى نظامى به ايران را خبر مى داد.
اما دكتر با توكل برخدا و اعتقاد به اين كه خدا از همه ى اينها بالاتر است و اينها توان
و قدرت مقابله با خدا را ندارند، با پشتيبانى مقام معظم رهبرى و حمايت مردم ايستاد
و با يارى خدا پيروز اين ميدان شد.
خداوند دلهاى مردم ايران را در موضوع هسته اى، با هم همراه كرده بود و در تمام
شهرهاى ايران كه دكتر براى سخنرانى رفت فرياد همه" انرژى هسته اى حق مسلم
ماست "بود.
141
در سفر استانى به زنجان، براى نماز ظهر هلى كوپتر نزديك مزرعه اى فرود آمد.
يك نفر روستايى با موتور از آن جا رد مى شد. هلى كوپتر را كه ديد مسيرش را كج كرد
و آمد سمت ما.
دكتر مشغول نماز بود. ما هم نمازمان را خوانديم.
نماز كه تمام شد، ديديم جمعيتى از روستائيان از سمت راست و چپ هلى كوپتر به
سمتمان آمدند. طورى كه ديگر مزرعه ديده نمى شد.
شروع كردند به شعاردادن:انرژى هسته اى حق مسلم ماست.
142
در سفر استانى به لرستان، بعد از سخنرانى و ديدار دكتر با مردم اليگودرز، با هلى
كوپتر به ازنا مى رفتيم.
ظهر كه شد، دكتر گفت براى نماز خلبان هلى كوپتررا هر جا توانست، فرود بياورد.
رودخانه ى بزرگى در مسير بود كه آب قسمتى از آن پايين رفته و خشكى جزيره
مانندى وسط آن پيدا شده بود.
خلبان هلى كوپتر را همان جا فرود آورد.
هنوز نمازمان تمام نشده بود كه شنيديم يك عده اى در 30 مترى ما فرياد مى زنند"انرژى
هسته اى حق مسلم ماست."
نماز كه تمام شد، ديديم عده اى از بچه هاى9- 8ساله هستندكه با ديدن هلى كوپتر
به سمت ما آمده بودند.
چند لحظه بعد روستائيان هم با شنيدن صداى هلى كوپتر آمدند ببينند چه خبر
است.
يكى از روستائيان در حالى كه گوسفندى را زير بغلش زده بود، خود را به آب زد.
بنده ى خدا تا كمر در آب رفت و خودش را به ما رساند.
با دكتر و ما روبوسى كرد. بعد خواست گوسفند را جلوى پاى دكتر قربانى كند. اما
دكتر طبق معمول اجازه نداد.
مى گفت از خدا خواسته بوده توفيق ديدار رئيس جمهور، احمدى نژاد را به او بدهد.
هرگز فكر نمى كرده اينجا و در كنار روستاى خودش خدا چنين توفيقى به او بدهد.
143
در سفر استانى به استان همدان، هلى كوپتر به دستور رئيس جمهور براى نماز ظهر
كنار يك مزرعه اى فرود آمد.
روستايى صاحب مزرعه در مزرعه اش مشغول كار بود.
از دكتر خواست مهمان سفره اش باشد.
بچه هاى تشريفات ناهار را كه در ظرف هاى يكبار مصرف ريخته بودند،آوردند.
همگى با هم كنار روستايى ناهار خورديم.
باورش نمى شد رئيس جمهور مهمان سفره اش است.
با چوب خشك اطراف مزرعه اش آتش روشن كرده و روى آن چايى درست كرده بود.
از چاييش براى دكتر ريخت وبا رئيس جمهور مملكت بدون هيچ تكلفى چايى خورد!
144
دكتر نسبت به مسئوليتى كه مردم بر دوشش گذاشته اند. خيلى مراقب است.
حساب مدت زمانى هم كه در اين منصب بوده و مدت زمانى كه از اين چهار سال مانده
راهرروز كه از او سوال شود، دارد.
اين حساب –كتاب فقط يك معنى دارد و آن اين است كه از اين فرصتى كه در
اختيار او گذاشته شده بيشترين استفاده را كرده وكارها و پروژه هايى كه برنامه
ريزى کرده، طبق زمان بندى به اتمام رسانده، كارى روى زمين نماند.
يك بار صحبت در مورد مدت زمانى بود كه از عمر دولت نهم مى گذرد.
من گفتم دوسال و نيم.
دكتر حرف مرا تصحيح كرد: دو سال و شش ماه و هفت روز!
145

در زمان تصدى شهردارى، يك بار از راننده اش خواست يك بيل بخرد و بگذارد
داخل ماشين.
راننده با تصور اينكه دكتر مزاح كرده، قضيه را فراموش كرد.
چند روز بعد دكتر از راننده پرسيد كه بيل را خريده يا نه.
راننده بيل را تهيه كرده و پشت ماشين گذاشت. اما هنوز نمى دانسته بيل به چه
كار دكتر مى آيد.
تا اينكه همان شب در گشت شبانه در سطح شهر، متوجه گرفته گى جوى آبى شدند.
دكتر از راننده خواست ماشين را نگه دارد. بعد پياده شد و با آن بيل راه آب جوىرا
بازكرد.
از آن به بعد، اين كار، بارها و بارها تكرار شد.
146
پنج شنبه، جمعه ها كه كار ادارات سبك تر شده و تعطيل مى شد.كار شهردار، از
بقيه ى روزهاى هفته بيشتر بود.
هر هفته از يك منطقه تهران بازديد مى كرد.
ساعت 5 صبح از خانه بيرون مى آمد. در منطقه ى مورد نظر گشتى مى زد و بعد
مى رفت شهردارى آن منطقه تا با مردمى كه از قبل، از حضور شهردار در منطقه ى
خودشان خبردار شده و به شهردارى آمده بودند،ديدار كند.
147
شنبه چهارم تيرماه 1384 نتايج آراء پيروزى دكتر احمدى نژاد را در انتخابات نشان
مى داد.
طرفداران دكتردر سطح كشور اظهار خوشحالى مى كردند.و شور و حال خاصى در
كشور بود.
اما دكتر مثل هميشه سر ساعت در دفتر كارش در شهردارى حاضر شده ومشغول
كارهاى معمولش بود. انگار نه انگار كه او حالا رئيس جمهور كشور است.
148
در يكى از مراسم ها يكى از بچه حزب اللهى ها آمد كنار دكتر.
زد روى شانه ى دكتر و گفت: "شهيد بشي ان شاءا...".
دكتر يواش در گوش او گفت: اشتباه نكن. شهادت مزد اعمال ما است نه هدف اعمال ما!
149
گاهى وقت ها بعضى از خانواده هاى شهدا يا جانبازان با لحن طلبكارانه اى مدعى
حقى مى شوندكه ديگران از آنها گرفته اند.
كلى هم در حضور دكتر داد و بيداد مى كنند كه ما جوان داديم. جان كنديم يك عده ى
ديگر دارند مى خورند و مى چاپند و...
دكتر در اين مواقع يك جمله دارد كه به همه ى آنها مى گويد و آن اين است كه
ارزش كارَت را يا خون فرزندت را دارى ارزان مى فروشى! ارزان نفروش!
150
در دانشگاه علم وصنعت دانشجوى دِكتر بودم و از وقتى شهردار شده بود، مثل
خيلى از دانشجوهاى ديگرش گاهى وقت ها براى ديدنش به شهردارى مى رفتم.
يك بار سفارش يكى از دوستانم را كردم تا دكتر در شهردارى كارى برايش رديف
كند.
چند ماه گذشت و خبرى نشد. در اين مدت چند بار به ديدن دكتر رفتم و
ياد آورى كردم اما دكتر هيچ كارى براى آن بنده ى خدا انجام نمى داد.
بالاخره صبرم تمام شد.نشستم و يك نامه ى تندى خطاب به دكتر نوشتم كه اگر
ساختمان هم بود تا به حال ساخته شده بود! اگر قرار بود سد ساخته شود،تا به حال
ساخته شده بود.شما چرا نسبت به خواست ديگران اين همه بى توجه هستيدو...
نامه را داخل پاكت گذاشتم و بردم دادم به دفتر دكتر تا به دست ايشان برسانند.
دفعه ى بعد كه به ديدن دكتر رفتم،از دم در مرا داخل راه ندادند.
دفعه ى بعد هم همين طور.
كلى داد و بيداد كردم تا اجازه دادند بروم داخل ساختمان.
داخل دفتر دكتر،همان كسى كه نامه را گرفته بود به من گفت: آقاى...! شما بايد حد
خودت را بدانى.
پرسيدم:يعنى چه؟
گفت:شما بالاخره يك دانشجوى ساده هستى.آقاى دكتر شهردارتهران هستند.
لحنش آن قدر تحقير آميز بود كه له ام كرد.
بغض كردم و چيزى نگفتم.فهميدم قبل از اين كه نامه را به دكتر بدهد آن را خوانده.
خلاصه رفتم داخل اتاق دكتر.
با همان بغضى كه در صدايم بود از ايشان پرسيدم:شمااز دست من ناراحتيد؟
پرسيد:براى چى؟!
من كه بغضم تركيده بود با گريه گفتم:به خاطر آن نامه!
كيفش را باز كرد. سررسيدش را در آورد. باز كرد و نامه را از لاى سررسيد برداشت
و گفت:نامه ات آن قدر قشنگ بود كه آن را يادگارى نگه داشتم!
آقاى...! اگرمن با شهردار شدن، عوض شدم و ديگر آن رفيق قبلى و استاد دانشگاه
قبلى نيستم، بگو تا خودم را اصلاح كنم!

منبع:faslezohor.blogfa.com

|+|
نوشته شده توسط علی عزیزی در دوشنبه 11 خرداد1388 و ساعت 20:10

خادم ملت 

Google


در كل اينترنت
در اين سايت

بهترين كدهاي جاوااسكريپت